تبليغاتX
پری دختر افسانه ای
برای گفتن دوستت دارم هیچوقت دیر نیست
از خدا خواستم عادت های زشت مرا ترکم دهد.خدا فرمود : خودت باید آنها را ترک کنی از خدا خواستم لااقل به من صبر عطا کند . فرمود:صبر حاصل رنج و سختی است. عطا کردنی نیست آموختنی است. گفتم مرا خوشبخت کن . گفت:نعمت از من خوشبخت شدن از تو.از او خواستم مرا گرفتار رنج و سختی نکند. گفت:رنج از دلبستگیهای دنیا رها و به من نز دیکت میکند.       از او خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود: اهاااااااااااااااااا بالا خره اصل مطلب دستگیرت شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:8  توسط پری  | 

                    سلللللللللللللللللللللللم

         بروووووووووو بچ   من بعد از سالها برگشتم     

             میدونم طاقت دوری منو نداشتین

          

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:49  توسط پری  | 

دوستان عزیز امروز آلبوم جدید گوگوش رو می زارم
امیدوارم خوشتون بیاد


Ay Mardom Mordam

Nejaatam Bede

Eshgh Yani Hame Chi

Sangar Bi Sang

Khoob Khoob

Ghazal Shesheh Ey

Aaftabi

Shenas Nameyeh Man

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 19:5  توسط پری  | 

سه پری به م مراسم غسل تعمید شاهزاده ایی دعوت شدند. هدیه اولین پری به شاهزاده یافتن عشق حقیقیش بود دومی به او پول زیادی داد تا هر کار دلش می خواهد انجام دهد 

سومی به او زیبایی داد. اما مثل همه ی قصه های پریان جادوگدی ظاهر شد عصبانی بود که چرا دعوتش نکردند پس شاهزاده را نفرین کرد

حالا که همه چیذ داری به تو بیشتر میدهم دست به هر کاری بذنی در ان استعداد خواهی داشتشاهزاده جذاب زیبا و عاشق شد.

اما هیچ وقت نمی توانست هیچ کاری را در روی کره زمی تمام کند

یک نقاش یک پیکر تراش و........................

استاد میگوید:تمام راه ها به یک جا ختم میشود اما تو راه خودت را بگذین و تا پایانش برو سعی نکن تمام راه ها را طی کنی

دوستدار شما پریسا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 8:36  توسط پری  | 

سلام به همه ی دوستان

من یک مدتی کم ان می شدم و خیلی ممنون از اینکه شما دوستان به من سر می زدید

از این به بعد سعی میکنم مطالب جدیدی براتون بنویسم

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 20:29  توسط پری  | 

                                                    انگیزه

میلتون اریکسون مبتکر روش درمانی جدیدی است که بر هزاران پزشک در ایالات متحده تآثیر گذاشته است

وقتی دوازده ساله بود دچار فلج اطفال شد ده سال بعد شنید که پزشکی به پدر و مادرش گفت:"پسرتان شب را تا صبح دوام نمی اورد                           

اریکسون صدای گریه ی مادرش را شنید فکر کرد :که میداند شاید اگر شب تا صبح را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد

و تصمیم گرفت تا سپیده دم روز بعد نخوابد وقتی خورشید بالا آمد به طرف مادرش فریاد زد:"آهای من هنوز زنده ام!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

چنان شادی عظیمی در خانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانوادهاش را عقب بندازد

اریکسون در سال ۱۹۹۰ در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم در باره ظریفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش به جای گذاشت

                                     دوستدار شما پری

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 16:20  توسط پری  | 

                                                خنده

مرد جوانی که می خواستراه روحانی را طی کندبه سراغ کشیشی در صومعه استکا رفت.

کشیش گفت:"تا یک سال به هر کس به تو حمله کرد پولی بده"

تا دوازده ماه هر کس به جوان حمله میکرد جوان پولی به او میداد

آخر سال باز به سراغ کشیش رفت تا گام بعد را بیاموزر. کشیش گفت:"به شهر برو و برایم غذا بخر

همین که مرد رفت پدر خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میان بر به کنار دروازه شهر رفت

وقتی مرد جوان رسیدپدر شروع کرد به توهین کردن به او.

جوان به گدا گفت:"عالی است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک سال تمام مجبور بودم به هر کس به من طوهین میکند پول بدهم اما حالا میتوانم مجانی فحش بشنوم بدون انکه خرج کنم

پدر روحانی وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داد و گفت:"برای گام بعدی آمادهای چون یاد گرفته ای به روی مشکلات بخندی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 18:40  توسط پری  | 

یک افسانه ی صحرایی از مردی میگوید که می خواست به واحه دیگری مهاجرت کند

و شروع کرد به بار کردن شترش

فرشهایش لوازم پخت و پز صندوق های لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت

وقتی میخواستند به راه بیفتند مرد پر ابی زیبایی را به یاد اورد که پدرش به او داده بود

پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت اما با این کار جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد

حتما مرد فکر کرده است:"شتر من حتما نتوانست وزن یک پر را تحمل کند"

گاهی ما هم در مورد دیگران همن طور فکر میکنیم  نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطرهای بوده است که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 9:18  توسط پری  | 

                                  کوزه شکسته 

سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را بر عهده داشت

میراب را ۲ کوزه بود که یکی را سالم و دیگری را روزنه هایی بود

هر روز که برای پر کردن کوزه ها میرفت نصف اب کوزه سوراخ میریخت

یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخواست

ـای میراب:"مرا چه سود به کار تو؟"

مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن

میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت:"تمامی گلها و سبزهایی که در اطراف راه دربار رووئیده انداز سر وجود توستان وقت جواب انها را چه بدهم؟"

نا سالمی تو اگر چه مرا خسته میکند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود میاورد

ایا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 9:52  توسط پری  | 

مردی زیر نم نم اران در روستای کوچکی راه میرفت که دید خانه ای در اتش میسوزد

وقتی به ان نزدیک شد مردی را دید که در محاصره ی شعلهه ها در وسط اتاق نشیمن نشسته بود

رهگذر فریاد زد:"هی خانه ات آتش گرفته است!

مرد پاسخ داد:"میدانم"

ـخوب پس چرا بیرون نمیایی؟

مرد پاسخ داد:"چون باران میآید مادرم همیشه میگفت اگر در باران بیرون بروم ممکن است سرما بخورم

انسانی خردمند است که وقتی میبیند مجبور است موقعیتی را ترک کند این کار را بکند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 9:29  توسط پری  |